چرا بعضی مدیران با وجود توانمندی شکست می‌خورند؟

 در دنیای کسب‌وکار امروز، کلیشه‌های رایج درباره «ویژگی‌های مدیری» به بن‌بست رسیده‌اند؛ چرا که ثابت شده است همان خصوصیاتی که یک فرد را در یک جایگاه به اوج می‌رسانند، ممکن است در جایگاهی دیگر عامل اصلی سقوط و شکست او باشند.

اگر همین حالا واژه «ویژگی‌های مدیریت» (Leadership Traits) را در گوگل جستجو کنید، با سیل بی‌شماری از لیست‌ها روبرو می‌شوید: «۱۰ ویژگی یک مدیر موفق»، «۱۶ خصیصه ضروری برای مدیریت»، «۱۲ مهارت کلیدی برای پیشبرد تیم» و ده‌ها پیوند دیگر که بین ۳ تا ۱۰۱ ویژگی حیاتی را برای مدیران ردیف کرده‌اند.

اما پرسش اساسی اینجاست: با این حجم از اطلاعات چه باید کرد؟ آیا صرفاً با تیک زدن این گزینه‌ها و تلاش برای کسب این ویژگی‌ها، می‌توان به مدیری اثرگذار تبدیل شد؟ واقعیت این است که این رویکرد سنتی با یک مشکل بزرگ روبروست: این لیست‌ها مدیریت را فرآیندی می‌بینند که گویی با «جمع‌آوری» قطعات مختلف یک پازل شخصیتی به کمال می‌رسد. اما علم روان‌شناسی مدیریت مدرن می‌گوید مدیری هرگز به این سادگی کار نمی‌کند.

فراتر از لیست‌های کلیشه‌ای

مدیریت یک فرآیند ایستا نیست. ویژگی‌های شخصیتی مدیران در انزوا وجود ندارند؛ آن‌ها با یکدیگر تعامل می‌کنند و نتایج متفاوتی به بار می‌آورند. در واقع، همان ترکیب از ویژگی‌هایی که باعث موفقیت در یک موقعیت خاص می‌شود، ممکن است در بافت و زمینه‌ای دیگر بحران‌ساز شود. مشکل اصلی لیست‌های رایج این است که هیچ‌کدام به ما نمی‌گویند چه زمانی باید به نقاط قوت خود تکیه کنیم و چه زمانی باید آگاهانه از آن‌ها عقب‌نشینی کنیم.

مدیریت موفق بیش از آنکه به داشتنِ «ویژگی‌های درست» مربوط باشد، به درکِ شخصیت منحصربه‌فردِ خود و چگونگیِ اثربخشی در موقعیت‌های متفاوت بستگی دارد. ویژگی‌های ما تنها بخشی از کلِ شخصیت ما هستند؛ شخصیتی که از انگیزه‌ها، احساسات، هوش، هویت و رفتارهای ما تشکیل شده است. تنها زمانی که نسبت به بروز این بخش‌ها و تلاقی آن‌ها با محیط و اطرافیانمان «خودآگاه» باشیم، می‌توانیم به‌معنای واقعی کلمه مدیریت کنیم. در این مسیر، «کنجکاوی نسبت به خود» و «پذیرش خویشتن»، سنگ‌بنای تمام ویژگی‌های دیگر هستند.

مطالعه موردی: وقتی نقاط قوت به نقاط کور تبدیل می‌شوند

برای درک بهتر این موضوع، اجازه دهید نگاهی به تجربه مدیری به نام  «دیو» بیندازیم. دیو مدیرعامل یک استارت‌آپ بیوتکنولوژی در سیلیکون ولی بود که به‌تازگی ۱۰۰ میلیون دلار سرمایه جذب کرده بود. او که یک متخصص قلب و پژوهشگر موفق بود، روشی نوین برای دارورسانیِ هدفمند ابداع کرده بود. تیم او دائماً با چالش‌های پیچیده شیمیایی، مکانیکی و تکنولوژیک دست‌وپنج نرم می‌کرد.

مشکل از جایی شروع شد که دو نفر از مدیران ارشد دیو به‌طور ناگهانی شرکت را ترک کردند. دیو که فردی صاحب‌نظر و بااعتمادبه‌نفس بود، نمی‌دانست چرا آن‌ها رفته‌اند اما حدس می‌زد که ریشه مشکل در شیوه مدیریت او باشد.

مدیر یا پزشک؟ تضاد در نقش‌ها

تیمِ دیو او را فردی باهوش، خلاق، صمیمی، متواضع، قاطع و مسئولیت‌پذیر توصیف کردند. اما در کنار این صفات مثبت، دو جمله کلیدی شنیده شد: «او بیش از حد پزشک است و همیشه نمی‌داند چه زمانی باید مثل یک مدیرعامل رفتار کند» و «او متواضع است، تا زمانی که نیست! آن وقت به شدت مغرور می‌شود و همین دلیلِ خروج افراد از شرکت است.»

در اینجا یک پارادوکس آشکار وجود داشت: چطور یک نفر می‌تواند هم متواضع باشد و هم مغرور؟ پاسخ در نحوه استفاده دیو از نقاط قوتش در محیط‌های مختلف نهفته بود.

زمانی که تیم در حال حل یک چالش علمی پیچیده بود، دیو با اشتیاق سوال می‌پرسید و با دقت گوش می‌داد. همه از این چالش فکری لذت می‌بردند. اما ناگهان، دیو اعلام می‌کرد که پاسخ را پیدا کرده است، از همه تشکر می‌کرد و به دنبال کارهای دیگرش می‌رفت. در این لحظه، او از یک «مدیرِ تسهیل‌گر» به یک «پزشکِ تصمیم‌گیر» تغییر فاز می‌داد.

تله‌ی «استفاده بیش از حد» از نقاط قوت

همان ویژگی‌هایی که دیو را به یک پزشک موفق تبدیل کرده بود یعنی مسئولیت‌پذیری، کنجکاوی و قاطعیت در نقش مدیرعامل به نقاط ضعف او تبدیل شده بودند. وقتی دیو به عنوان پزشک با بیماری در وضعیت بحرانی روبرو می‌شد، قاطعیت و مسئولیت‌پذیری او نجات‌بخش بود. بیمار نیاز داشت که پزشک سریعاً پاسخ را بیابد و تصمیم بگیرد.

اما در جایگاه مدیرعامل یک شرکت بزرگ، دیو به اشتباه تصور می‌کرد که وظیفه او باز هم داشتنِ تمام پاسخ‌ها و تصمیم‌گیری نهایی است. این رفتار باعث می‌شد تیمِ متخصص او احساس کنند نادیده گرفته شده‌اند و نقش‌شان صرفاً تشریفاتی است. آنچه دیو به عنوان «مسئولیت‌پذیری» می‌دید، تیم او به عنوان «غرور» و «خودرایی» تجربه می‌کردند.

درس‌هایی برای مدیران و مدیران آینده

این تجربه نشان می‌دهد که موفقیت در مدیری، فرآیندی پویاست. چند درس کلیدی از این ماجرا می‌توان استخراج کرد:

۱. خودآگاهیِ موقعیتی: مدیر موفق باید بداند در هر لحظه در چه «نقشی» ظاهر شده است. آیا او یک متخصص فنی است که می‌خواهد دانشش را به رخ بکشد، یا مدیری که می‌خواهد پتانسیل تیمش را آزاد کند؟

۲. تعادل در نقاط قوت: هر فضیلت اخلاقی یا ویژگی شخصیتی اگر بیش از حد و در جای نامناسب استفاده شود، به یک رذیله یا نقطه ضعف تبدیل می‌شود. قاطعیتِ بیش از حد، به استبداد و مسئولیت‌پذیریِ افراطی به عدم تفویض اختیار منجر می‌شود.

۳. تطبیق با بافت: مدیری در یک اتاق عمل با مدیری در یک اتاق هیئت مدیره متفاوت است. ویژگی‌هایی که در اولی باعث بقای بیمار می‌شود، در دومی ممکن است باعث خروج نخبگان از سازمان شود.

اگر به دنبال توسعه مهارت‌های مدیری خود هستید، به دنبال لیست‌های طولانی ویژگی‌ها نگردید. به جای آن، بر روی «خودآگاهی» سرمایه‌گذاری کنید. از خود بپرسید: «رفتارهای من در حال حاضر چه پیامی به تیم مخابره می‌کند؟» و «آیا نقاط قوت من در حال تبدیل شدن به سدی برای رشد دیگران هستند؟». مدیریت واقعی نه در جمع‌آوری صفات، بلکه در هنرِ شناختِ خویشتن و مدیریتِ تاثیرگذاری بر دیگران نهفته است.

منبع
سایکولوژی تودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا